دل نوشت سلام بی بی شرمنده ام به خدا دوباره یه سال گذشت هنوز که هنوزه ادم نشدم فقط یه چیز می تونم بگم جون ناقابلم فدای یک تار موتون
سلام نمی دونم امشب من مجنون شدم یا شهر مجنون شده یا . . . انگار صاحب امشب همه رو مجنون کرده باز امشب صدای دخترک سه ساله ای فضای شهر رو پر کرده و سایه اش روی خونه تک تک ادما افتاده اما یه سایه دیگه که اروم بخش دل سه ساله و همه ی ما شده سایه سه ساله رو بغل کرده سایه کسی که همه رو اروم میکنه اما دل خودش . . . . طوفانی تر از دریاست . . . .
بسم الله الرحمن الرحیم
صدا می امد ، صدایی عجیب
گویی می خواست مرا با خود ببرد
ببرد تا عمق زمین . . .
در خود غرق شده بودم در گناهانم ، در دروغ هایم ،
می خواستم پیدا شوم یا نه می خواستم . . . ازاد شوم
که ناگهان صدایی نجاتم داد از دریاچه ی دنیا
در گوشم پیچید نوای ربنایی که هفت در اسمان را به رویم گشود
و مرا تا عرش تا خود خدا رساند
رمضان امد و مرا از بند گناه ازاد کرد
دیگر فکرم درگیر خود و دنیایم نیست
رمضان مرا برد به اسمان ها برد به مسجد به دیدن محراب
اما من چه داشتم جز بغض و اه و شرمندگی
اینبار صدایم بر سر دیگران بلند نبود صدا می زدم خدارا تا شاید نایبش
بشنود صدای پشیمانم
به من رحم کن بی قرارم بیا
کجا بغضم و جا بزارم بیا
نمی دونم این چندمین جمعه بود
حساب زمان و ندارم بیا . . .
با خود فکر می کردم دیگر نه خدا نه نایبش صدایم را می شنوند
از خود ناامید شده بودم که طلوع نور مرا از تاریکی ناامیدی بیرون اورد
و روشنایی نور ماه که خبر از عید می داد مرا دوباره به یاد خدا انداخ