-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 20:37
پسرک پدربزرگش را که نامه ای می نوشت تماشا می کرد . بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ یا درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهــم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 20:32
مرد ثروتمندی نزدیک روستایى در کنار ساحل ایستاده بود . قایق کوچک ماهیگیرى از انجا رد شد که داخلش چند تا ماهى بود! مرد ثروتمند از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تاماهی رو بگیرى؟ ماهیگیر : مدت خیلى کمى ! مرد ثروتمند : پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ ماهیگیر : چون همین تعداد هم براى سیر کردن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 20:25
من هیچ وقت گریه نمیکنم چون اگه اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد ...اما تو مشروطه دو بار اون هم تو یه شب اشک ریختم ... حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم ..بدون غذا .. بدون لباس.. از قرار گاه اومدم بیرون ...چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش .. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 20:25
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:41
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:41
در آخرالزّمان بنیاد خانودهها به شدّت سست و آسیب پذیر خواهد شد و فسادها، فتنهها و آفتهای فراگیر این دوران، در متن تمام خانههای شرق و غرب عالم نفوذ خواهد یافت و نه تنها فرزندان که پدران و مادران را نیز فراخواهد گرفت: "در آخرالزّمان، خواهی دید که پدران و مادران. رتباط خانواده با دیگران یکى از مسائل مهم در هر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:34
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:30
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:29
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:28
این همه لاف زدیم و مدعی اهل ظهور پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم؟ سالها منتظر سیصد واندی مرداست آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم اگر آمد خبر رفتن مارا بدهید به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:26
اباصالح التماس دعا اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش نجف رفتی کربلا رفتی کاظمین رفتی یاد ما هم باش مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر مادرت زهرا به دیدارقبر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش زیارت نامه که میخوانی در کنار آن تربت خاموش به دنبال قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش بغل کردی قبر مادر را جای ما هم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:24
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:18
بارخدایا... از عشق امروزمان برای فرداهایمان چیزی باقی بگذار برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم. اندازه یک مشت ، یک لبخند...یک خاطره.... یک نگاه....تا دوباره بشکفد تا دوباره ببارد و سیراب گرداند همۀ قلب و روح و جانمان را.... ....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 13:16
من که خدا نیستم بگم: صد بار اگر توبه شکستی باز آی!!!! رفتی؟ به جهنم.... بی تفاوتی؟ به جهنم.... مگر دریا مُرد از بی بارانی ؟! خدااااااااااااااااا هست در همین نزدیکی ها...........
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 12:48
پیرزن میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند . پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 12:45
پول قرض گرفتن گفت: به 500 هزار تومن نیاز ضروری دارم، دوستش گفت: نیم ساعتی صبر کن، پیشت می آیم. .... از نیم ساعت که هیچ یک ساعت ونیم هم گذشت و دوست نیامد، و هرچه با او تماس میگرفت موبایلش خاموش بود!!! تعجب کرده بود... احساس کرد دوستش شانه خالی کرده..فر ار کرده... بدقولی کرده... آخه دو ساعت گذشت بازهم موبایلش خاموش بود....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 12:42
خدا چه رنگیه؟ مامان! یه سوال بپرسم؟ زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم . - مامان خدا زرده ؟!! زن سر جلو برد: چطور؟! - آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده ! - خوب تو بهش چی گفتی؟ - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!! مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟ زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 12:36
درد بزرگ آهای ... دخترک برگشت، چه بزرگ شده بود. پس کبریتهایت کو؟ پوزخندی زد، گونه اش آتش بود، سرخ، زرد... میخواهم امشب با کبریت های تو، شهر را به آتش بکشم! دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید... کبریتهایم را نخریدند، سالهاست تن میفروشم... می خری !!!؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 01:35
یک شب در کنار پدر پسرک کوچک از پدر خسته و عصبانی که از سر کار به خانه آمد گفت بابا ،یک سوال بپرسم؟ پدرش گفت:بپرس پسرم. چه سوالی؟ شما برای هر ساعت کار چقدر حقوق می گیرید؟ چرا چنین سوالی می کنی؟ فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟ اگر باید بدانی خوب می گویم،ساعتی20دلار. پسرک در حالی که سرش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 01:30
خدای من ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﺮﮎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ . ﺭﻭﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ . ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺪﺍﯾﯿﺴﺖ ... ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ ... . . ﺩﺭ ﺩﻝ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ... ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﭘﯿﻨﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ......
-
پختن نان
چهارشنبه 30 دی 1394 01:23
داستان واقعی پختن نان پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ... مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 01:15
امتحان دامادها زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد...
-
امید
چهارشنبه 30 دی 1394 00:50
امید شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد. ناگهان خدا فرمود:او را به بهشت ببرید! فرشتگان پرسیدند:خداوندا!چرا؟؟ پروردگار فرمود:او چند بار به عقب نگاه کرد. .... " او امید به بخشش داشت" ... از آب و گل چه آید جز خطا؟ و از خدا چه آید جز عطا؟
-
راز زندگی
چهارشنبه 30 دی 1394 00:47
راز زندگی در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده ولی خداوند فرمود .......
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 00:45
به گلها بگویید به اشک ژاله، رخ بشویند و بلبلان را به نوحه خوانی بخوانید که پیامبر باران، امشب دیگر نمی خندد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 00:39
مستجاب الدعوه روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود، به کوه نظری انداخت و گفت: خدایا این کوه را برایم تبدیل به طلا کن. در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد: خدایا کور بشود هر کسی که از تو کم بخواهد. در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 00:37
با نام رضا به سینه ها گل بزنید با اشک به بارگاه او پل بزنید فرمود که هر زمان گرفتار شدید بر دامن ما دست توسل بزنید شهادت هشتمین پیشوای شیعیان تسلیت باد .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 00:35
خراش عشق مادر با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر... آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن...
-
ایمان واقعی
چهارشنبه 30 دی 1394 00:31
ایمان واقعی روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است . فکر می کنید آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه..... او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 23:57
رنج شیطان شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم ! حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند . شیطان گفت :مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :.... ۱) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند ۲) دسته ای هم بر عکس در پیش...