پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟گفت:برو عزیزم.... رفت و والفجر مقدماتی شهید شد. پسر دوم گفت:مادر:داداش که رفت من هم برم؟ گفت:برو عزیزم....رفت و خیبر شهید شد. پدر گفت:حاج خانوم بچه ها رفتند. ما هم بریم تفنگ بچه ها رو زمین نمونه رفت و کربلا ۵ شهید شد. مادر به خدا گفت همه دنیام رو قبول کردی . خودم هم قبول کن رفت و در حج خونین شهید شد. 
دیدی پشت بعضی ماشین ها می نویسن فروشی؟ پشت ماشینش زده بود (فروشی) ..... هرکسی که می دید می گفت ؟چند؟؟ فرقیم نمی کرد پول داشته باشد یا نه اصلا برای خنده هم که شده باشد می پرسیدند همه به خودشان اجازه می دادن بپرسند چند؟؟؟ چون صاحب ماشین خودش این اجازه رو به همه داده بود با همون تیکه کاغذی که روش نوشته بود:فروشی زنی هم که با حجاب نامناسب می اد تو جامعه دقیقا انگار پشت شیشه شخصیتش نوشته فروشی فروشی یعنی به همه اجازه داده
-مامان؟؟؟ -بله؟؟؟؟ -چرا داداشو از زیر قران رد می کنی؟ -برای اینکه ان شاالله سالم برگرده؟ -مامان -بله؟؟؟ -مگه بابا رو از زیر قران رد نکرده بودی؟ به سلامتی تمام خانواده ی شهدا
مادر چی گفتی ؟؟؟؟ قد رعنایی داشت ؟؟ مثل دختر واست کار می کرد؟؟ خیلی دوسش داشتی؟ اره؟؟ خیلی درد دارد اگر راه افتادنش را ...زبان بازکردنش را ...قد کشیدنش را ببینی ... تعریف قد و بالای رعنایش را بشنوی و ... بگذاری برود- همانی که با لالایی خوابش می کردی .... جگر گوشه ات را ... می بینی ؟برای خودش مردی شده خیلی درد دارد عصای پیری ات را بگذاری برود