(قائم آل محمد)

پیامبر(ص) مـــیفرماید:مــــهدى از فرزنـــــــــدان مــــن است که چـــــــهره اش چـــون ستاره تــابان است .

(قائم آل محمد)

پیامبر(ص) مـــیفرماید:مــــهدى از فرزنـــــــــدان مــــن است که چـــــــهره اش چـــون ستاره تــابان است .

مامان صدایم کرد و گفت: «ریحانه آماده ای؟» دندان هایم را روی هم فشار دادم و با خشم گفتم: «گفتم که نمیام» باز مامان با گله گفت: «امان از دست تو، امان از درس که همه زندگیت شده درس و مدرسه» دلم هری ریخت. الان بود که صدای بابا هم دربیاد. اگر بابا شروع کنه، دیگه نمی شه بلندگوشو قطع کرد، مگر این که فیوزش بپره. توی همین خیالات بودم که در اتاق باز شد و مامان آماده و آراسته در برابرم ایستاد. با نگاهش التماسم کرد. دستپاچه گفتم: «آخه مامان، چی کار کنم. می بینی که دو تا امتحان دارم. درس های فردام هم مونده. به خدا دلم می خواد بیام، ولی نمی تونم.» مامان گفت: «زود برمی گردیم. به خاطر تو زود برمی گردیم. پاشو بریم، بعدا پشیمون می شی ها.» گفتم: «آخه...» مامان فوری گفت: «آخه بی آخه.» و همین طور که چادرش را باز می کرد و روی سرش می انداخت، گفت: «عجله کن که بالات منتظره.» مادر رفت و من ماندم و یک ذهن مغشوش و یک دل پرآشوب.
با صدای صلوات بالا، از هیاهوی ذهنم بیرون آمدم. جاده خلوت بود. بعضی ها تنها و پیاده راه افتاده بودند. چشمم به گلدسته ها و گنبد سبز مسجد افتاد. سلام دادم و شرمنده گفتم: «آقا بی وفاتر از من هم دیدید؟ فکر نکنم! بی همت تر از من دیدید؟ با این ماشین قراضه ما یه ربعه به شما می رسیم، اما آقا چی کار کنم که... .»
صدای مامان من را از دریای شرمندگی بیرون آورد: «شماها خوابید یا بیدار؟» محمدحسین که کنارم نشسته بو و به طور معجزه آسایی ساکت بود، تند سرش را از بین صندلی های جلو تو کرد و گفت: «مامان، آقا که بیاد مدرسه ها تعطیل می شه؟» خندیدم و گفتم: «به همین خیال باش.» مامان گفت: «نه پسرم، چرا مدرسه ها تعطیل بشه، درست و مدرسه همیشه هست.»
محمد حسین با عجله گفت: «آخه مامان، آقا که بیاد، جنگ می شه،اون وقت همه می رن جنگ، حتما آقامعلم ما هم می ره جنگ. من هم می رم جنگ.» و با دو انگشتش مرا نشانه گرفت و شروع کرد شلیک به من. گفتم: «ایشاالله تا آقا بیان، شما درس و مشقت تموم شده و با کلی خواهش و التماس یک زن هم بهت دادن و شاید هم چند تا بچه قد و نیم قد هم داشته باشی، اوه... حالاتازه معلوم نیست مادر بچه ها اجازه بده تو بری جنگ.» مامان قاه قاه خندید و گفت: «امان از دست تو ریحانه» محمدحسین اخم کرد و گفت: «حرف مفت نزن. از تو بهترم که تا اون موقع مادربزرگ شدی و سی چهل تا نوه داری و تازه همه دندونات هم ریخته.» باباب لبخندی زد و از آینه جلو، نگامون کرد و گفت: «امان از دست شما دو تا... .» یک لحظه همه مان ساکت شدیم. خورشید داشت از رو به رو غروب می کرد، سنگین و باوقار. بابا گفت: «بچه ها اگه گفتید الآن وقته چیه؟» من تا اومم مغز آکبندم رو به کار بیندازم، بابا گفت: «عصر جمعه است و غروب آفتاب یعنی وقت استجابت دعا. اول دعا کنید آقا هر جا که هستن سالم باشن و سلامت. اون وقت هر دعایی خواستید بکنید. من که از خدا می خوام آقا همین روزها، همین ماها بیان و من و محمدحسین سرباز آقا بشیم، حتی قبل از این که پشت لب های محمدحسین ما سبز بشه.» محمدحسین خندید و دستش را زد روی شانه بابا و گفت:«چاکریم بابا.» مامان آهی کشید و گفت: «عجب روزگاری می شه اون روز که آدم با چشم خودش پسر پیغمبر رو ببینه. پسر فاطمه (س) رو... .» دیگه صدای مادر را نمی شنیدم. هر کس تو حال خودش بود. گوشه گوشه مسجد پر بود از خانم هایی که چادرهای رنگی و سفید داشتند. دست ها به آسمان بلند شده بود و لب ها دعا می کرد و دانه های اشک مثل باران می چکید. شانه ها می لرزیدند زمزمه های آرام بخش توی فضا می پیچید. همیشه مسجد به من آرامش عجیبی می دهد، آرامشی که جایی دیگر نیست. یک حس سبکی، پاکی و راحتی. 
مامان کتاب دعا را کنار سجاده اش گذاشت و بلند شد. گفتم: «مامان تو رو خدا زیاد طولش ندی، من تو خونه خیلی کار دارم.» مامان سرش را تکان داد و تکبیره الاحرام گفت. آخرین صلواتم را فرستادم. تسبیح را بوسیدم. چشمم افتاد به قفسه کتاب های دعا. بلند شدم. قرآنی که جلد سفیدی داشت، برداشتم. آمدم نشستم. قرآن را بوسیدم. بسم الله گفتم و بازش کردم. شروع کردم به خواندن سوره نمل: «طس تلک آیات القرآن کتاب المبین...»
نمی دانم چند صفحه از قرآن را خواندم که مامان صدایم کرد و گفت: «ریحانه جان اگه حاضری بلند شو بریم.» قرآن را بستم و بوسیدم و گذاشتم توی قفسه. به خودم گفتم: «دو تا امتحان داری می فهمی، چه بی خیالی؟» اما دلم جوابی نداد. انگار آرام گرفته بود. از این که با اصرار مادرم به جمکران آمده بودم، خوش حال بودم. کیف جانماز مادر را برداشتم و پشت سرش از لابه لای نمازگزارها رد شدم.
امتحان تاریخ را دادم و به خیر گذشت. حالا بچه های یکی یکی کنار میز خانم معلم می رفتند. روی صندلی داغش می نشستند و امتحان می دادند. دوستم مریم گفت: «د پاشو. تو رو صدا کرد!» دستپاچه بلند شدم. مقنعه ام را مرتب کردم و رفتم روی صندلی کنار خانم نشستم. قلبم تند می زد. به زور گفتم: «خانم خسته نباشید» خانم بلخندی زد. امیدی نداشتم، اما چاره ای هم نداشتم. حتی یک بار هم نتوانسته بودم دوره کنم. یعنی هیچ وقت نمی رسیدم چنین کاری بکنم. خانم گفت: «بخون دخترم.» چشمم را به صفحه بازشده، دوختم. انگار هیچی نمی دیدم. کمی مکث کردم. کم کم حس کردم کلماتش برایم آشناست. باعجله بالای صفحه را نگاه کردم: سوره نمل. باور کردنی نبود. بسم الله گفتم و حس کردم مثل پرنده ای هستم که سبک و راحت روی امواج دریا پرواز می کنم.خیلی زود تمام صفحه را خواندم. خانم گفت: «کافیه. خوب بود. خیلی خوب بود» با خودم گفتم: «از لطف آقا بود... .» اما یک حس بدی داشتم، حس شرمندگی و خجالت. رفتم و روی صندلی ام ولو دشم. مریم گفت: چی شد؟ خراب کردی؟» گفتم: «آخ که درس و مدرسه، مثل یک مار چنبر زده دور من.»
مریم گفت: «اشکالی نداره، جبران می کنی. می شه جبران کرد.» حرف مریم عین نسیم خنکی بود که ته دلم را خنک کرد. گفتم: «راست می گی می شه جبران کرد. حتما جبران می کنم.» دیگر صدای مریم را نمی شنیدم. چشم هایم را بستم و توی دلم گفتم: «جبران می کنم. شاید خوندن روزی یه صفحه از قرآن خوب باشه، نذر سلامتی آقا. شاید شروع خوبی باشه
».

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.